آرامش
چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب ازغصه ناپدید شدن آفتاب چنان می گریند که ریزش اشکها مانع از دیدن ستارگان می شود - وای اینجا رو ببین سپیده چه منظره قشنگیه، مگه نه ؟؟؟؟؟؟ - آره بالاخره شد بیام همونجایی که مدتها بود آرزوشو داشتم ؛ چقدر دلم تنگ شده بود واسه یه همچین روزی خیلی وقت بودش که همچین جایی نیومده بودم الان که اینجام خیلی خوشحالم - الان چی کار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - پا به پای من بیا تا بهت بگم چی کار کنیم تا بهمون بیشتر خوش بگذره ؛ دستاتو بده به من و با من بیا. دستاشو داد به من و داره پا به پای من میاد از بین درختها گذشتیم تا به یه رود رسیدیم ؛ آب سرعت خیلی زیادی داشت و خیلی هم خنک و سرد بود ؛ کفشامونو در آوردیم تا موقع رد شدن از آب خراب نشن و پاهامونو بی هوا گذاشتیم توی آب سرد و جیغ هردومون بلند شد . دو تایی دستهای همدیگه رو محکمتر از قبل گرفتیم و توی آب دویدیم تا کمتر سرمای آب رو حس کنیم ؛ عرض رود کم بود اما چون سرمای آب زیاد بود بدجوری پاهامون قرمز شده بود و داشت یخ میزد.همین که رسیدیم به اونور رود روی یه سنگ نشستیم و همدیگه رو نگاه کردیم و از کارمون خندمون گرفت؛ بدجوری گرسنمون شده بود یه چیزایی با خودمون آورده بودیم همین که می خواستیم مشغول خوردن بشیم صدای وحشتناک یه آقا خرسه ما دو تا رو تو بغل همدیگه انداخت خرس بدو و ما بدو . بدون اینکه پشت سرمون رو نگاه کنیم فقط میدویدیم تا بعد از چند ساعت دویدن فهمیدیم که دیگه خبری ازش نیست و ما تو وسط جنگل گم شدیم و هیچ چیزی برای خوردن نداریم ...... کم کم هوا داشت تاریک میشد و ما مجبور بودیم که شب رو توی جنگل بمونیم ؛همین جوری داشتیم توی جنگل راه میرفتیم که یه کلبه رویایی رو دیدیم خیلی قشنگ بود هفت رنگ بود و هرقسمتش یه رنگ به خصوصی داشت که توجه آدم رو جلب میکرد؛تصمیم گرفتیم که به کلبه نزدیک بشیم ، قدم هامونو یواشتر کردیم حس کنجکاویمون بیش از حد فوران کرده بود وبه ترس غلبه کرده بود ، فقط میخواستیم بدونیم اون تو چیه و چه جوری وسط این جنگل همچین کلبه ای وجود داره ؛ و هیچ چیز جلودار ما دو تا نبود هنوز مونده بود به کلبه برسیم که دونه های برف ازآسمون شروع به باریدن گرفت و تند تند اما نرم نرم می بارید و صورتمون رو نوازش میداد . قشنگ بود خیلی قشنگ ...... در زدیم اما کسی در رو باز نکرد خودمون در رو باز کردیم و وارد کلبه شدیم همه چیز مرتب و منظم بود و قشنگ و تمیز چون خیلی گشنمون بود به سمت میز غذا کشیده شدیم میز برای دو نفر چیده شده بود بشقاب و قاشق چنگال و لیوانها بدجوری مارو گیج کرده بود؛ آخه اسمهامون روش حک شده بود با یه خط خیلی قشنگ. مات و مبهوت همدیگه رو نگاه کردیم و بعد گفتیم که حتما شاید واسه دونفریه که اسم ماهارو دارن و اینجا زندگی میکنن بهتره که منتظرشون بمونیم و اگه موقعیتمون رو بهشون بگیم مطمئنا ما رو می بخشن که بی اجازه وارد کلبه قشنگشون شدیم ............. (میدونی اینی که خوندی چیه ؟! چند ماه پیش وقتی حال و هوای نوشتنم گرفته بود واسه خودم با کلمه ها بازی کردم و این شد نتیجه اش ای روح من ،زیستن مانند توسن شب است هرچه چابکتر بدود سپیده مرگ زودتر سرخواهد زد تولد و مرگ ناب ترین ترجمان شجاعتند حالم اصلا خوب نیست ولی چه کنم که این موضوع اهمیتش بیشتر از حال منه. یه حرف به گلابی : تو میتونی هرچقدر که دوست داری بهم دروغ بگی،چون هیچ تاثیری رو من نداره.تازه چه دروغ چه راست به من چه؟! حداقل باز اگه راستش رو بگی عذاب وجدان خودت کمتر میشه روی من هیچ تاثیری نداره.درضمن گلابی هم خودتی......ولی یه سوال آخه چرا دروغ میگی ؟؟؟؟؟ دلت واسه زالو و مار بوآ تنگ شده یه حرف به نی نی : ببخشید ناراحتت کردم کتاب جبران خلیل جبران کنار دستم بود همین الان همینجوری بازش کردم این اومد: "مبالغه حقیقتی است که کنترل خود را از دست داده است" اگه یه نفر به جای نیم ساعت گفت یک ساعت.دروغ نیست مبالغه کرده.تو ازکجا میدونی شاید به اندازه همون یک ساعت حرص خورده باشه بلکم بیشتر. تازه حرف من طوری نبود که کنترل خودش رو از دست بده.پس دروغی نگفتم.منم سر این قضیه بیخودی که پیش کشیدی خیلی ناراحت شدم در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند شکسپیر می گه: ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر می گرده، اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده،پس همون بهتر که رفت. مطمئنا اگه خدا چیزی رو پیش میاره توی اون چیز حکمتی هست. زمان تمام این راز و رمزهای حقیقت هستی رو برامون مشخص میکنه .فقط باید صبور بود.چیزی که من نداشتم. اما کم کم داره خودشو توی وجودم نشون میده. دارم یاد میگیرم که چه جوری صبرکنم.استادم خیلی خوب صبور بودن رو بهم یاد داد. سه تا آهنگ که چیزی نیست 100 تا آهنگ میسازم.روزگار در حال گردشه.بالاخره شاید روزی برسه همون روزی که منتظرشم.اونوقت همه 100 تا آهنگهایی رو که ساختم براش میزنم.شاید هم اون روز توی این دنیای خاکی هیچوقت از راه نرسه؛ مهم نیست.قرار شده بشم سپیده شجاع و قوی.پس اصلا ناراحت نمیشم. من دارم توی الان زندگی میکنم اگه الان رو خوب زندگی نکنم اونوقت چه جوری میخوام آینده رو قشنگ بسازم.اگه میخوای قشنگش کنی پس باید الان رو هم قشنگ زندگی کنی .هرچی که بود دیگه گذشته. آدمها به نبودن همدیگه عادت میکنن.میشه با خاطره ها هم زندگی کرد.زندگی با خاطره ها هم خیلی شیرینه یه چیز میگم ولی امیدوارم ناراحت نشه: از وقتی که نیست حرفاشو بهتر و بیشتر درک میکنم .چه خوبه که دیگه نیستی چون الان حرفات رو میتونم خیلی خوب بفهمم.تا آخر عمر مدیونتم و دوست دارم. صاف و ساده مثل برف فعلا فقط دوست داره با یکی حرف بزنه اما با کی پشت کامپیوتر نشسته بودم درگیر نصب یه برنامه بودم که یه صدایی شنیدم.پرده رو زدم کنار دیدم زمین خیس خیسه.صدای بارون بود.نمیدونم با دیدنش چرا چشمای منم مثل ابرا شروع کرد به باریدن.من که چیزیم نبود. امروز آزیتاجونم بهم این پیام رو داد: عشق امانت باارزشی است که هرکسی تو قلبش میزاره برای همینه که هروقت بخوای عشقت رو از کسی پس بگیری باید قلبشو بشکنی. به هستی گفته بودم که آپ نمیکنم تا تو بیای.اما دیدم حیفه.آخه بارون اومده نتونستم نیام. من عاشق بارونم.همه لحظه های بارونی زندگیم یادم میمونه واسه همیشه. 

.... خواستم ادامش بدم اما هنوز نمیدونم چه جوری
؟! حتی نمیدونم اونی که همراه سپیده است کیه
؟ دختره
؟ پسره
؟ جن و پریه
؟؟؟؟؟ کی توی این داستان همراه من بود
؟! زود خودشو معرفی کنه ؟! )



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.ببین اومدم دارم بهت گل میدم.دیگه هیچ وقت بهت دروغ نمیگم.همش یه دونه دروغ بهت گفتما.ولی تو هم باید ازم معذرت خواهی کنی.برات هیچی لیست نمیکنم.یادمه یه سری بهت گفتمشون.دوست ندارم از دوباره بگم.....
..jpg)

.jpg)
کسی را که دوست داری، ![]()

بعضی وقتها اگه کسی رو واقعا از ته دلت دوسش داری باید ترکش کنی.این قانون زندگیه.من میتونم این قانون رو بفهمم و درکش کنم، چون دیگه بچه نیستم و بزرگ شدم.
.![]()
هر وقت بارون بارید برید زیرش دعا کنید
دعاهاتون خیلی زود مستجاب میشه![]()


![]()
؟؟؟؟؟؟؟؟؟






