آرامش
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند شکسپیر می گه: ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر می گرده، اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده،پس همون بهتر که رفت. مطمئنا اگه خدا چیزی رو پیش میاره توی اون چیز حکمتی هست. زمان تمام این راز و رمزهای حقیقت هستی رو برامون مشخص میکنه .فقط باید صبور بود.چیزی که من نداشتم. اما کم کم داره خودشو توی وجودم نشون میده. دارم یاد میگیرم که چه جوری صبرکنم.استادم خیلی خوب صبور بودن رو بهم یاد داد. سه تا آهنگ که چیزی نیست 100 تا آهنگ میسازم.روزگار در حال گردشه.بالاخره شاید روزی برسه همون روزی که منتظرشم.اونوقت همه 100 تا آهنگهایی رو که ساختم براش میزنم.شاید هم اون روز توی این دنیای خاکی هیچوقت از راه نرسه؛ مهم نیست.قرار شده بشم سپیده شجاع و قوی.پس اصلا ناراحت نمیشم. من دارم توی الان زندگی میکنم اگه الان رو خوب زندگی نکنم اونوقت چه جوری میخوام آینده رو قشنگ بسازم.اگه میخوای قشنگش کنی پس باید الان رو هم قشنگ زندگی کنی .هرچی که بود دیگه گذشته. آدمها به نبودن همدیگه عادت میکنن.میشه با خاطره ها هم زندگی کرد.زندگی با خاطره ها هم خیلی شیرینه یه چیز میگم ولی امیدوارم ناراحت نشه: از وقتی که نیست حرفاشو بهتر و بیشتر درک میکنم .چه خوبه که دیگه نیستی چون الان حرفات رو میتونم خیلی خوب بفهمم.تا آخر عمر مدیونتم و دوست دارم. صاف و ساده مثل برف فعلا فقط دوست داره با یکی حرف بزنه اما با کی پشت کامپیوتر نشسته بودم درگیر نصب یه برنامه بودم که یه صدایی شنیدم.پرده رو زدم کنار دیدم زمین خیس خیسه.صدای بارون بود.نمیدونم با دیدنش چرا چشمای منم مثل ابرا شروع کرد به باریدن.من که چیزیم نبود. امروز آزیتاجونم بهم این پیام رو داد: عشق امانت باارزشی است که هرکسی تو قلبش میزاره برای همینه که هروقت بخوای عشقت رو از کسی پس بگیری باید قلبشو بشکنی. به هستی گفته بودم که آپ نمیکنم تا تو بیای.اما دیدم حیفه.آخه بارون اومده نتونستم نیام. من عاشق بارونم.همه لحظه های بارونی زندگیم یادم میمونه واسه همیشه. - اگه الان پیشت بودم چی کار میکردی؟ - می نشستم رو به روت و فقط نگاهت میکردم. میدونست اگه چشماش به چشماش بخوره ،اگه نگاهش با نگاهش برخورد کنه واسه دل خودش سخت تر میشه،با این حال نمیدونه چرا اینو گفت.... یه روز کنار قبرستون اتفاقی یه لحظه کوتاه به چشماش خیره شد،اگه هرچی یادش بره اون لحظه هیچوقت یادش نمیره.با اینکه همه چی دیگه تموم شده اما هنوز وقتی یاد چشماش میفته دلش میلرزه. آخه روزای اول چشماش روی صفحه مانیتور تنها همدم اون توی روزای تنهاییش بود.اما دیگه کم کم صداقت از چشماش دور شد یا اینکه اون اینجوری فکر میکرد که دیگه صداقت نداره. درسته که همه چی تموم شده بود اما هنوز امیدوار بود که عمه چنگیز بشه.اما یه روز متوجه یه چیزی شد که دلش بدجور ترک برداشت. (از همه چی گذشت براش دیگه مهم نیست اما از این یکی آخری خیلی ناراحته)نی نی میدونست که دل مامانی خیلی نازکه.آخه مامانی بهش گفته بود که دلش فقط به یه مو بنده.با اینکه مامانی مطمئن بود یه روز نی نی بهش بدی میکنه و دلش رو میشکنه اما بازم یه شب زمستونی ازش خواست که این کار رو نکنه.نی نی بهش قول داد دلشو نشکنه.اما یه شب بهاری مامانی از همه جا بیخبر یهویی نی نی یه چیزایی بهش میگه که .... این میشه اولین ماجرای دعوای جدی مامانی ونی نی. اون قضیه زود از یاد مامانی رفت دیگه بهش فکر نکرد،عیب نداشت آخه همیشه نی نی ها اشتباه میکنن. یه روز نی نی برای همیشه از دنیا رفت.مامانی اولا خیلی بی قراری میکرد.دلش آروم وقرار نداشت. نمیتونست فکر نی نی جدیدی بکنه. دلش هنوز همون کوچولو رو میخواست. اما دیگه کم کم به نبودنش عادت کرد.با خودش گفت که دیگه بهش فکر نکن. کسی که رفته دیگه رفته.برنگشتنیه .تنها در صورتی میتونی ببینیش که هم تو خوب باشی و هم اون اونوقت شاید خدای دو جهان بهتون یه لطفی کنه و بتونی اونجا تو بهشت برین ببینیش ومحکم محکم نی نی کوچولوی زشتتو بغل کنی. شاید هیچ نی نی کوچولوی دیگه ای نتونه جای نی نی زشت مامانی رو بگیره چون هرکی جای خودش رو توی زندگی مامانی داره.اما حتما نی نی کوچولوی جدیدی که میاد زندگی رو برای مامانی شیرینتر میکنه. چون بعد از هر تلخیه توی زندگی یه شیرینیه وصف ناشدنیه ای منتظره ماست. این قصه هنوز ادامه داره تا کی الله اعلم ولی فعلا نه کلاغی به خونش میرسه نه قصه ای به سر...... راستی درسته که این داستان واقعیه اما نمیخواد زیاد جدیش بگیرید.چون مامانی به من گفته که از دلسوزی دروغی خیلی بدش میاد.پس هیچی به مامانی نگید چون اگه بیاد و ببینه که کسی براش دلسوزی کرده خیلی ازمن ناراحت میشه که این چیزا رو نوشتم.مامانیه دیگه چی کارش کنیم من نمی دانم و همین درد، مرا سخت می آزارد که چرا انسان،این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش: چیزی از معجزه آنسوتر ره نبردست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است و نمیداند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من برآنم که در این دنیا خوب بودن "به خدا" سهل ترین کار است و نمیدانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد ،مرا سخت می آزارد اگه میدونستم عزیزم قسمتمون میشه جدایی دنبال ردپات نمیرفتم تا بدونم که تو کجایی اگه میدونستم زمونه با منو دل نامهربونه نمیذاشتم حتی یادت توی خاطرم بمونه سه شنبه هفته پیش خانم پیره توی نماز خونه دانشگاه داشت از برادرش برامون میگفت. برادری که 15 سال انتظار اومدنش رو کشید و آخرسر هم روز عاشورا تیکه های استخونش و یه پلاک و یه تیکه پارچه از لباسش به دستشون رسید. ایمان از پدرش برام گفت.پدری که سالها برای ایران زحمت کشید.ایرانی که خیلی ها بهش حسادت میکنن و نمی تونن رشد و ترقیشو ببینن. امروز خبر شهادت چندتا فرمانده رو از تلویزیون شنیدم.هیچوقت تا حالا نشده بود اینهمه ناراحت بشم ولی اینبار شدم. کلی خودمو نفرین کردم که آخه چرا؟! چرا تو که اینهمه موقعیتت خوبه قدرشو نمیدونی؟! چرا اینهمه تنبل بازی در میاری؟! چرا تو هم یه کاری نمیکنی ؟! و ..... یه عالمه سوال اومده تو ذهنم: چرا دختر پسرای امروزی فقط دنبال خوشگذرونیشونن(نه همه اکثرا)؟! چرا دخترا عشقشون میکشه پسرا رو اذیت کنن و پسرا هم دخترارو؟! از این کار چه نتیجه ای میگیرن جز عذاب وجدان در آینده؟! چرا قدر موقعیتی که هستن رو نمیدونن ؟! مگه نمیدونن موقعیتی که الان دارن آرزوی کسیه که خیلی وضعش بدتر از اوناست؟! و...... به کسایی که ازدنیا رفتن فکر کردم : به مجید که الان روحش کجاست؟ به بابابزرگ که الان داره چی کار میکنه؟ به شهدا؟! یعنی الان تو بهشتن؟! به خانواده هاشون که چه جوری تحمل میکنن و با نبودنشون سازگاری؟! (هی خدا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! الان مامانم اومد بهم گفت که همسایمون میخواد طلاق بگیره؟! فکر کنید با دو تا بچه ،یه دختر 11ساله ویه پسر7ساله؟! واقعا که بعضی مامان باباها باید سرشون قطع بشه. حالا به هرحال امیدوارم شوهرش آدم بشه و زنه از درخواستش منصرف. ولی خودمونیم پسرش خیلی شیطون بود هر وقت میومد خونمون دوست داشتم بزنمش.) نگاه کنید من میگم بعضی ها قدر اون چیزی رو که دارن نمیدونن همین الانم بهم ثابت شد که واقعا نمیدونن با این خبری که مامانی داد. خلاصه چه میشه کرد...... با یه دنیا مهربونی یه چیز میگم بمونه یادت قدر خودت و کسایی که خوبیت رو میخوان بدون تا زحمت کسایی که جونشون رو برای ایران میدن هدرنره.انقدرم بقیه رو اذیت نکن ،چون اونوقت شاید یه وقتی به خودت بیای که خیلی دیر شده باشه. درکلاسی کهنه بی رنگ وبو پشت میزی بی رمق بنشسته بود در دل او رعدوبرق دردها ذهن او ابری تر از پاییز بود فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر بارش باران شب یکریز بود سقف خانه چکه می کردوپدر رفت روی بام تعمیری کند شاید ازشرم زن و فرزند خویش رفت روی بام بلکه تدبیری کند وقت پایین آمدن ازپشت بام نردبان از زیر پایش لیزخورد دخترک درفکردیشب غرق بود ناگهان دستی به روی میز خورد بعد آن هم سیلی جانانه ای صورت بیجان دختر رانواخت رنگ گلهای نگاهش زرد بود ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت لحن تندی با تمام خشم گفت تو حواست در کلاس درس نیست بعد هم اورا جریمه کردوگفت چاره ی کار شماجز ترس نیست درس آنروزکلاس دخترک شعرباران بود یادم مانده است نام شاعر رفته ازیادم ولی اهل گیلان بود یادم مانده است شب سربالین بابا دخترک بازباران با ترانه می نوشت سقف خانه اشک می بارید او می خورد بر بام خانه می نوشت.jpg)
کسی را که دوست داری، ![]()

بعضی وقتها اگه کسی رو واقعا از ته دلت دوسش داری باید ترکش کنی.این قانون زندگیه.من میتونم این قانون رو بفهمم و درکش کنم، چون دیگه بچه نیستم و بزرگ شدم.
.![]()
هر وقت بارون بارید برید زیرش دعا کنید
دعاهاتون خیلی زود مستجاب میشه![]()


![]()
؟؟؟؟؟؟؟؟؟


![]()



:
درست 3 سال پیش بود،سوم دبیرستان .معلم زبان فارسیمون این شعر رو خوند و همه کلاس زدن زیر گریه.یادش به خیر.![]()





